|
جشن تو جشن تمام خوبيهاست
خدايا به هركه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هركه دوستتر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق هم برتر است
نازنين به خدا ميسپارمت راستي، اگه يه موقع هوس شيطنت به سرت زد من همه جورش را پايهام (به ياد تمام راز و رمزهامون)
+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت
23:55 |
اگه يه روز قلبه کسي رو شکوندي يه ميخ بکوب به ديوار، وقتي دلش رو بدست آوردي اون ميخ رو از ديوار بکش بيرون، ولي يادت باشه جاي اون ميخ هميشه روي ديوار هست
هستند كه: تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن ولي مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني
+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت
19:24 |
نه نرو! صبر كن قرارمان اين نبود بايد سكه بيندازيم اگر شير آمد: ترديد نكن كه دوستت دارم اگر خط آمد: مطمئن باش كه دوستدارت هستم صبر كن، سكه بيندازيم اگر دوستت نداشتم ... آن وقت برو
+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
22:50 |
قدر دستهايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد ... ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه ... به زمين خوردم!!!
+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
18:58 |
همه رفتند کسی با ما نمونده ... کسی خط دل مارو نخونده ... همه رفتند ولی این دل مارو ... همون که فکر نمی کردیم سوزونده ...
+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
20:18 |
عشق، ايستادن
زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است
که يکي چتر شود و ديگری نفهمد که چرا خيس نشد.
يک روز از من خواهی پرسيد که کدوم رو بيشتر دوست دارم؛
تو يا زندگی خودم؛ و من جواب خواهم داد: زندگيم و تو منو ترک می کنی بدون اينکه بدونی تويي زندگی من
+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:11 |
به غمهاي دل خلقش عليم است صدايش كن به نيروي عظيمي بگو دايم كه اي خالق حكيمي بگو اندوه و ماتم دارم امشب زهجر مهديات غم دارم امشب خودت گفتي صدايم كن خدايا از اين غمها رهايم كن خدايا خودت گفتي انيس بندگانم خودت گفتي كه يار بي كسانم خودت گفتي اگر بنده كند ياد زمن بر او هزاران روشني باد خدا دستم به سوي تو دراز است خودت گفتي در ميخانه باز است نگاهم كن كه مهجور و حزينم زبي رحمي دنيايت غمينم
+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
8:8 |
در اين دنيا نكردم من گناهي فقط كردم به چشمانت نگاهي اگر اينك نگاهي شد گناهي مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
در اين دنيا من او را مي پرستم هم او را هم خدا را مي پرستم تمام مردمان يكتا پرستند وليكن من دوتا را مي پرستم
انگار تا هميشه بايد در پي چشمهاي تو ستاره هاي جاده را سوا كنم و چه طولاني است اين شب هاي بي ستاره جاده + نوشته شده توسط سمیه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
7:33 |
گاه دلم از همه چيز می گيرد حتی آسمان آبی بالای سرم حتی صدای چه چه پرنده ها و صدايی که هميشه عاشقش بودم . چرايش را نمی دانم اما تصور می کنم که بهار نيز اين گونه است در اوج سر سبزی اش گاه می گريد و گاه زار می زند. دريا نيز اينچنين است در اوج آرامش گاه طوفانی مي شود... پس قلب من هم ميتواند اين گونه باشد ... چون مانند دريا و آسمان پاک و آرام و آبی است....
پس قبول کن که هر گاه دلم هوايت را داشت آرام برايت گريه کنم ....
بودنا
نمی خوام
+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
2:12 |
|
|